عزیزم! می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم که نمیشود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره…
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

چند سال پیش وقتی ژرالدین(دختر چارلی چاپبین که هم اکنون ستاره دنیای هنر است)تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار میکند.
————————————————————————————————————————-
ژرالدین دخترم:
این جا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعهء کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نی برادر و نی خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی این که این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو دورم، خیلی دور. . . اما چشمانم کور باد، اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آن جا روی میز هست.تصویر تو این جا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آن جا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنهء پُرشکوه “شانزلیزه”میرقصی.این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمتهای زمستانی٬ برق ستاره گان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پُرنور و پُرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانیست که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقههء تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گُلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد٬ در گوشه یی بنشین٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی کودک بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. قصهء زیبای خفته در جنگل٬ قصهء اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش میزدم و میگفتمش برو.
